تبليغاتX
دل نوشته ها

دل نوشته ها
نوشته های عاشقانه-متن های ادبی-علمی و داستان های کوتاه و آموزنده
دوستان شما رو به دیدن این مطلب زیبا در وبلاگ یکی از دوستان دعوت می کنم.

امیدوارم خوشتون بیاد.

www.fereydountaghavi.blogfa.com

[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 9:42 قبل از ظهر ] [ فرشته ]

در افسانه ها آمده است که مخترع شطرنج، بازی اختراعی خود را نزد حاکم منطقه برد و حاکم اختراع هوشمندانه ی وی را بسیار پسندید، تا آن حد که به او اجازه داد تا هرچه به عنوان پاداش می خواهد، طلب کند. مخترع کم توقع! نیز خطاب به حاکم گفت: «پاداش زیادی نمی خواهم قربان! دستور فرمایید یک دانه ی گندم در خانه ی اول صفحه ی شطرنج قرار دهند، دو برابر آن را در خانه ی دوم قرار دهند (یعنی فقط دو دانه ی گندم)، دو برابر آن را در خانه ی بعدی و همین طور الی آخر... .»

حاکم با تعجب به او گفت: «فقط همین! می توانستی چیزی بخواهی که ارزشش خیلی بیشتر باشد.»

مخترع با فروتنی ابراز داشت: «متشکرم قربان، همین از سرمان هم زیاد است!»

حاکم با اشاره ی انگشت، محاسبان دربار را فراخواند و امر کرد: «انچه این جوان خواسته است را محاسبه کنید و سریعا به او بدهید.»

محاسبان دربار هم تعظیم بلند بالایی کردند و عقب عقب در همان حالت تعظیم از درب بارگاه خارج شدند.

یک روز گذشت، یک روز دیگر هم گذشت و خبری از محاسبان نشد. حاکم برآشفت و دنبال آنها فرستاد. پس از شرفیابی! با عصبانیت بر سر آها فریاد زد:

«کدام گوری رفتید؟! حیف نانی که به شماها می دهم! محاسبه ی یک چیز به این سادگی مگر چقدر وقت می خواهد؟»

یکی از محاسبان در حالیکه سرش را از شرم پایین افکنده بود، چند قدمی جلو آمد و گفت:

«قربانتان گردم! نمی دانیم چطور شده است، مثل اینکه معجزه ای در این محاسبه نهفته است. آن طور که ما حساب کرده ایم، تمام گندم های موجود در تمام انبارهای پادشاهی حتی کفاف پرداخت اندکی از این درخواست را هم نمی کند.»

و پادشاه هاج و واج مانده بود، به خیالش محاسبان دیوانه شده بودند!

طبق محاسبه ای که امروز انجام گرفته است، برای به دست آوردن این تعداد گندم باید کل مساحت کره ی زمین، 6 بار زیر کشت گندم برود

[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 12:56 بعد از ظهر ] [ فرشته ]

وقتی ریاضیدان عاشق می شود


منحنی قلب من، تابع ابروی توست

                خط مجانب بر آن،کمند گیسوی توست

حد رسیدن به تو،مبهم و بی انتهاست 

                    بازه تعریف دل،در حرم کوی توست

چون به عدد یک تویی من همه صفرها  

                      آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتو خورشید شد مشتق از آن روی تو   

           گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا           

          ناحیه همگراش دایره روی توست

پروفسور هشترودی

[ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ 2:35 بعد از ظهر ] [ فرشته ]

دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است

هیچ کاری با ما ندارد

 

خوابمان برد بیدار شدیم

دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم

 

حسین پناهی



 

[ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 9:50 قبل از ظهر ] [ فرشته ]
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

[ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ 8:39 قبل از ظهر ] [ فرشته ]

http://www.redlink1.com/mydocs/group/48/11.jpg
http://www.redlink1.com/mydocs/group/48/12.jpg
http://www.redlink1.com/mydocs/group/48/13.jpg
http://www.redlink1.com/mydocs/group/48/14.jpg
http://www.redlink1.com/mydocs/group/48/15.jpg
http://www.redlink1.com/mydocs/group/48/16.jpg
http://www.redlink1.com/mydocs/group/48/17.jpg
http://www.redlink1.com/mydocs/group/48/18.jpg
http://www.redlink1.com/mydocs/group/48/19.jpg
http://www.redlink1.com/mydocs/group/48/20.jpg
http://www.redlink1.com/mydocs/group/48/21.jpg
http://www.redlink1.com/mydocs/group/48/22.jpg
http://www.redlink1.com/mydocs/group/48/23.jpg

[ چهارشنبه 28 دی1390 ] [ 2:23 بعد از ظهر ] [ فرشته ]

اغلب جاهای ایران داره برف میاد

ما تو فکر برف بازی هستیم

غافل از اینکه یکی باید با آب یخ ظرف‌ها رو بشوره


 
[ سه شنبه 13 دی1390 ] [ 12:17 بعد از ظهر ] [ فرشته ]
اگر فرصت داشتم.......
اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم، بجای آنکه انگشت اشاره‌ام را به سوی او بگیرم، در کنارش می‌نشستم، انگشتهایم را در رنگ فرومی‌بردم و با او نقاشی می‌کردم.
· اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم، بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم، به او نگاه می کردم.
· اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم، به جای اصول راه رفتن، اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می کردم.
· اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم، ازجدّی بودن دست برمی داشتم و بازی را جدّی می گرفتم.
· اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم، با او در مزارع می دویدم و با هم به ستارگان خیره می شدیم.
· اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم، کمتر سخت می‏گرفتم وبیشتر تأییدش می کردم.
· اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم، اوّل احترام به خودش را به او می‏آموختم بعد احترام به دیگران را.
· اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم، بیشتر از آن که عشق به قدرت را یادش بدهم، قدرت عشق را یادش می دادم.

[ دوشنبه 28 آذر1390 ] [ 8:27 قبل از ظهر ] [ فرشته ]

از من دور می شوی ؛ هر کجا می روی برو . ولی فقط باش.

[ شنبه 28 آبان1390 ] [ 3:52 بعد از ظهر ] [ فرشته ]
سلام دوستان

یه سوال؟

به نظر شما بیشترین لذت در زندگی چیه؟

منتظر جوابهای شما هستم.


[ یکشنبه 22 آبان1390 ] [ 2:52 بعد از ظهر ] [ فرشته ]
درباره وبلاگ

تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی
ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی